تبلیغات
مثل یک اتاق شلوغ - طنز/ تكمله‌ای بر نامه جدید یك متهم از زندان!
 
درباره وبلاگ


اول سلام باش
همیشه دنبال درست کردن همچین وبلاکی بودم
یه منبع که بتونید چیزهایی رو که لازم دارید توش پیدا کنید
اما خیلی از وبلاگهای مشابه کم کم به سمتی رفتن که یا فی لتر شدن یا از حالت یه وبلاگ خوب و رسمی در اومدن
دوست داشتم همین کار رو توی وبلاگ اصلی م انجام بدم اما اونجا یه جورایی یه دنیای دیگه ست و دلم نمیاد که شلوع بشه
اینجا یه اتاق شلوغ هستش
فقط زحمت پیدا کردن چیزی که میخوای با خودت...
»» این وبلاگ در تاریخ 7 شهریور 92 از روی نسخه پشتیبان دوباره بازیابی شد.

مدیر وبلاگ : امید امیدی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مثل یک اتاق شلوغ
هر چیزی که بخوای
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


طنز، محمدرضا شهبازی:
 «دخمل بابا» در یادداشتی كه به صورت كاملا اتفاقی به بیرون از زندان درز كرده است، شرایط فوق العاده خوب خود در زندان را شرح داده است. وی درباره فضای زندان چنین چیزهایی گفته است: اینجا آزادی حاکم است، اینجا دموکراسی حاکم است، اینجا گفت و گو حاکم است، اینجا دانشگاه است، اینجا محل خود سازی است، اینجا مدرسه عشق است و... .

 در همین زمینه یكی از هم بندی های «دخمل بابا» خاطرات روزانه خود از اولین هفته حضور «دخمل بابا» در زندان را برای ما ارسال كرده است:
یكشنبه 
 
چه جلالی، چه جبروتی، یاد دور باش كور باش‌های دوره ناصری افتادم. دیشب تازه چشممان گرم خواب شده بود كه برق‌ها رو روشن كردند. هنوز دو سه تا فحش اول را نكشیده بودیم به باعث و بانی‌اش كه دیدیم یك گیت بازرسی گذاشته‌اند دم در و از همه زندانی‌ها خواستند تا بیایند بیرون و بعد از رد شدن از گیت دوباره بروند درون سلول‌ها. بعد هم درهای سلول‌ها را قفل كردند. قبلش هم هر چیز تیز یا هر چیزی كه قابلیت نیز شدن داشت را جمع كردند و بردند. داشتیم فكر می‌كردیم این كارها برای چیست كه یكهو دیدم «دخمل بابا» بین چند نفر محافظ وارد شد. بردندش در همان سوئیتی كه در انتهای بند و با خراب كردن هفت هشت تا سلول ساخته بودند. چه جلالی، چه جبروتی!
 
دوشنبه
 
از امروز قوانین جدید در بند وضع شده است. برای خروج از سلول باید كارت تردد داشته باشیم، زندانی‌ها نمی‌توانند بیش از یكبار در ماه ملاقاتی داشته باشند، ملاقاتی‌ها برای همان یكبار در ماه هم باید از یك هفته قبلش بروند قرنطینه، زندانی‌ها هم بعد از دیدن ملاقاتی باید یك هفته بروند انفرادی تا خدای نكرده بیماری نگرفته باشند! هر كس وارد بند میشود باید ابتدا برود زیر دوش كلر! و كلی قوانین سفت و سخت دیگر.
 
با بچه‌ها جمع شدیم تا نماینده‌ای بفرستیم پیش «دخمل بابا» و شكایت كنیم. من انتخاب شدم. اول راهم نمی‌دادند. گفتند اسمت آفیش نشده است! جلوی در سوئیتش ایستادم تا آفیشم كردند. بعد از بازرسی توسط بادی‌گاردها و معاینه توسط پزشك! رفتم تو. گلایه بچه‌ها را گفتم. «دخمل بابا» خندید و گفت: 
 
«بخدا من هم راضی نیستم اما چه كنم كه دست من نیست. بالاخره فرزند یك خانواده پر از ستون بودن این تبعات را هم دارد. باور كنید من هم دوست داشتم مثل شما، جزو خانواده‌های پاپتی و گدا گودوره بودم و انقدر از فهم و شعور بهره نداشتم اما چه كنم؟ دست من كه نبوده است؟ شما فكر می‌كنید من از این همه مهم بودن خوشحالم؟ فكر می‌كنید من خوشم می‌آید انقدر چگالی اهمیت در خانواده ما بالا باشد؟ من دوست داشتم تمام اموال پدرم را بدهم اما یكروز مثل شماها نفهم باشم و سرم در آخور خودم باشد! البته بابا گفته اند كه فرزندان من مثل فرزندان همه مردم ایران هستند...»
 
خلاصه آنقدر از این حرفها زد كه دلم برایش سوخت. خوش بحال ما كه رعیتیم و سرمان در آخور خودمان است. نمی دانستم «دخمل بابا» بودن انقدر سخت باشد. بمیرم برایش! اما در آخر قرار شد از فردا بیاید درون بند و بقیه را هم آدم حساب كند. وقتی به بچه ها گفتم قرار است آدم حساب شویم در پوست خودشان نمی‌گنجیدند!
 
 
دوشنبه
 
امروز صبح زود از خواب بیدار شدیم و خودمان را برای آدم حساب شدن آماده كردیم. «دخمل بابا» آمد و از پشت یك حفاظ شیشه‌ای شروع كرد به صحبت كردن. گفت اگر می‌خواهید آدم حساب شوید، اولین قدم این است كه باید اینجا دموكراسی حاكم باشد. بعد هم گفت من خودم كلی دموكراسی بلدم و برای نمونه هم اشاره كرد تا فیلم حضورش در اغتشاشات بعد از انتخابات را برای همه پخش كردند. ما كلی دستمان آمد كه دموكراسی چقدر خوب است!
 
بعد «دخمل بابا» گفت كه از نظر او همه برابرند و همه چیز باید با راگیری انجام شود. ما هورا كشیدیم. بعد هم صندوق‌های رای‌گیری را آوردند تا با اصول دموكراسی معلوم شود چه كسانی می‌توانند ته مانده های غذای «دخمل بابا» را بخورند، چه كسانی افتخار دارند اتاقش را رفت و روب كنند، چه كسانی می‌توانند لباس‌هایش را بشویند، چه كسانی می‌توانند روزی دو بار به او كولی بدهند و...
 
همه اینها با رای گیری مشخص شد! باور نمی كردم او به همه ما با یك چشم نگاه كند!
 
سه شنبه
 
امروز صبح «دخمل بابا» گفت باید اینجا را مدرسه عشق كنیم. ...همه در رفتیم!
 
چهارشنبه
 
«دخمل بابا» با اینكه از رفتار دیروز ما ناراحت بود اما باز هم سر ساعت مقرر بین ما آمد تا ما را آدم حساب كند. بغل دستی‌ام آرام در گوشم گفت این چطور می‌تواند اینهمه آدم را یكجا آدم حساب كند، خسته نمی‌شود؟ نكند بهش فشار بیاید؟ گفتم این هم از لطف خدا به این خانواده است. قدرتیِ خدا كارهایی كه اینها می‌كنند از عهده هیچ بنی بشری بر نمی آید!
 
بعد دو تایی چهارقل خواندیم و از دور فوت كردیم طرفش تا چشم نخورد. یكی از بادی‌گارد‌ها كه دید چیزی را فوت كرده‌ایم طرف «دخمل بابا» آمد و گیر داد به ما. بردندمان و تا شب بازجویی كردند تا خدای نكرده چیز بدی را فوت نكرده باشیم. شب تعهد گرفتند كه دیگر چیزی را فوت نكنیم طرف «دخمل بابا» و ولمان كردند. وقتی آمدیم به بند همه خواب بودند.
 
پنجشنبه
 
امروز «دخمل بابا» گفت باید گفتگو كنیم. پرسیدیم این هم یكی از مراحل آدم حساب شدن است؟ با تكان دادن سر تایید كرد! بعد گفت اول شما می‌پرسید یا من بپرسم؟ زبانمان را گاز گرفتیم و گفتیم خدا به دور! مگر چیزی هم هست كه شما خانواده ندانید و بخواهید بپرسید! خندید و گفت داشتم امتحانتان می‌كردم، دارید آدم می‌شوید! قند در دلمان آب شد.
 
بعد ما شروع كردیم به پرسیدن. یكی از زندانی‌ها پرسید ببخشید ماجرای چرخهای توسعه كه پدرتان گفته بود عده ای از مردم باید زیرش له شوند چیست؟ یكی دیگر پرسید ببخشید مردم اسلامشهر سر چه چیزی در زمان پدر شما ریختند تو خیابون؟ یكی دیگر از تورم 49 درصدی دوره سازندگی پرسید؟ یكی هم از آن عقب‌ها گفت ببخشید درست است كه مادر شما گفته بودند كه مردم بعد از انتخابات بریزند در خیابان؟! یكی پرسید قضیه رشت الكتریك و قرارداد كرسنت اخوی شما چیست؟ یكی هم گفت:...
 
ما همینطور داشتیم گفتگو می‌كردیم كه یكهو «دخمل بابا» شروع كرد به داد كشیدن و همینطور كه بادی‌گاردهایش داشتند با باتوم راه را برایش باز می‌كردند رفت تو سوییتش! وقتی كه داشت می‌رفت كلی فحش داد كه بماند اما وسطش گفت: واقعا كه آدم حساب شدن هم ظرفیت می‌خواهد! گم شید نفهم‌ها!
 
«دخمل بابا» رفت در سوییتش و ما نفهم‎‌ها هم رفتیم گم شدیم در سلول‌هایمان!
 
جمعه
 
امروز «دخمل بابا» از سوییتش بیرون نیامد. مسئول دفترش گفت بانو كلی شاكی است، بروید توبه كنید. امروزِ ما كلا به توبه كردن گذشت!
 
شنبه
 
با بچه ها جمع شدیم و رفتیم جلوی سوییت «دخمل بابا» برای دلجویی. خودمان هم می‌دانستیم كه خبطمان قابل چشم پوشی نیست اما رفتیم دیگر. روی مقوا نوشته بودیم: «ما همگی نفهمیم/ حال تو رو می‌فهمیم»، «ای دخمل بابایی/ عزیز دل مایی»، «تو زاده ستونی/ ما رو ببخش، میتونی». كلی هم شعار دادیم و گریه كردیم تا اینكه روابط همومی دفتر «دخمل بابا» اطلاعیه‌ای صادر كرد و رضایت مشروط بانو را اعلام كرد.
 
به همین مناسبت قرار گذاشتیم هفت روز و هفت شب در پوست خودمان نگنجیم!




نوع مطلب :
برچسب ها : هاشمی، فائزه هاشمی، زندان، طنز، رجانیوز، Onlinedoc،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب